14 May, 2006

ما دختری در دبیرستان داشتیم که زیبا نبود و چاق و شلخته بود. سطح درسیش متوسط بود. مثل خودمون ساده بود و بی ریا و صمیمی.
با یک سال تاخیر در دانشگاه قبول شد و ما دوباره دیدیمش. با قیافه ای به غایت متفاوت. خدا پدر جراحی پلاستیک را بیامرزد. اونقدر زیبا شده که باورش راحت نیست.
همه ی اینها خیلی خوبه. ولی اینکه لحن حرف زدن و طرز رفتارش هم تغییر کرده جای تاسف داره. ما همون دختر صمیمی رو انتظار می کشیم ولی اون حالا دیگه از بالا به همه نگاه می کنه. روبوسی نمی کنه. با آغوش باز از کسی استقبال می کنه. فقط سرش رو بالا میگیری و نوک انگشت هاشو می آره جلو (با ژست پرنسس ها) تا ما هم نوک انگشت هاشو لمس کنیم.
امروز آنقدر تنها بودم که می توانستم جلوی انسان ها را بگیرم و محبت گدایی کنم.
به دروغ بگویم دوستشان دارم تا برای چند لحظه هم که شده، حتی کاذب دوستم بدارند.
آنقدر تنها که از پنی خواستم مرا هم با خودش ببرد دندان پزشکی. حد اقل تنها کسیست که حتی موقعی که ازم متنفرست باز هم دلش برایم می سوزد. به حال سرگشته ام اشک می ریزد.
سرگشتگیم بر سلیقه ی موسیقاییم نیز تاثیر گذاشته. اهنگ هایی که عمری سمتشان نرفتم برایم شده ان حلوا. به خراشیدن روح من نخراشیده کمک می کنند.
از پنی جان می گفتم. دو کتاب هدیه ام داد. یک کتاب مقدس و یک کتاب به عنوان "یاد بگیریم حسود نباشیم". بهش گفتم اگر کتاب با این عنوان در کتاب خانه ام باشد که مهریست بر صحت ادعای مونا حسودست. جوابش را یا نشنیدم یا یادم نمی آید

اخبار امروز:
1-برای اولین بار کاری را در زمینه ی معماری به طور رسمی انجام می دهم.
2-پنی جان با کسب رتبه ی 69 در کنکور ارشد مخاز به انتخاب رشته شد.
3-آقایی دورادور می خواهند مرا کمک کنند در انواع زمینه های معماری. البته طلب رشوه می کنند که من آب پاکی ریختم روی دستشان. از من می خواهند از آرشیو دانشگاه دزدی کنم. من نه تواناییش را دارم نه حوصله عذاب وجدان. با این حال شاید کمکی ارزشمند نصیبم شود
4-من در قهر به سر می برم. قهر با همه ی کسانی که دوستشان دارد. معنیش اینست که به زودی افسردگی می بردم به قهقرای جهنم.
5-فردا اسباب کشی می کنم به اتاق جان.
نمی دانم چقدر راه بود که رفتم و چقدر درنگ بود که کردم.
چهره ای آشنا نمی خواستم. همان چهره را می خواستم. همان خطوط را
همه دیدندم که می رفتم و می آمدم. توی آن همه برف
همه می گفتند سرد بود. پس چرا من سرمایی داغ داغ بودم؟ چه گفته بودی تو؟
دیدی شعله هایم را؟ دروغ گو
همه می گفتند که سرد است. اگر من پر از غم بودم، پس آن همه دروغ از کجا آوردم برای توجیح بودنم؟
آن صورتک خندان را از کجا آوردم و تحویلشان دادم، هنوز نمی دانستم
امروز می دانم. ذره ای از وجودم کم شده. سبک سبک
بی خیالی، دوره ی نقاهت همین دردهاست که کشیدم
حسی که امشب دارم، افسردگی نیست. یک جور ترسه. کلی کار و فکر همزمان سرم ریخته. با اینکه برا همه چیز وقت کم دارم، بازم وقتمو هدر میدم. گیج شدم. گیج
چند روز پیش یه لیست درست کردم از همه ی کار هایی که باید انجام بدم و چیزهایی که باید بخرم. خودم به وحشت افتادم. حالا تصمیم گرفتم ذهنم رو از همه چیز خالی کنم. یه جور مراقبه. شاید این معافیت از افکار باعث بشه با انرژی بیشتر بر گردم سر کارهام.
کلی حالم خوب نیست. ولی حال بدم از غم نیست. از اینه که نمی دونم چه کار کنم.
خدا به دادم برسه.
چند بار، با چند نفر گفتی همه ی آن حرف هایی که روزگاری مال من بود؟
باشد نگو، می دانم. من بودم و او. تا اینجا را می دانم
این بار که به اتاقم برگردم برایم مقدس است.
تقدسش را جشن می گیرم با شمع، با عود، با بهترین موسیقی هایم.
تنهاییمان را پر می کنیم با عکس، با نقاشی، با شعر
من آبی می پوشم، اتاقم سبز
من تنها یک چشمه میشوم در دل این جنگل
می جوشم تا زندگی کنیم
تنهایی من را تنها اتاقم میشناسد
تنهاییهایم را تنها با اتاقم تقسیم میکنم.
نمی دانم چرا می خواهم تو را شاد کنم؟
بعد از همه ی آن گریه های خودم واقعا باید تو را شاد کنم؟
می دانم نمیدانی. اگر می دانستی نه تو شاد می شدی، نه من می توانستم شادت کنم.
من تبدیل می شوم به کوچکترین ذرات بودن. گفتم که. به همین بودن قانعم
دیگه چند روزه موسیقی زنده گوش می دیم تو خونمون. این بناها تا دلتون بخواد واسمون می خونن. تازه از اون بالا صداشون اکو هم میشه.
گریه دیگر چرا؟
مرا که دیدی، آخر قصه نصیبت نشد؟
باز می گویی نمی دانم!
خودت را گول زدی و همه ی آینده ات را ساختی.

01 May, 2006

oh my GOD oh my GOD oh my GOD
i'm recieving so much of stress
the thing is i wanna chage my travel time and just cancel all my tickets and hotel room for friday and set off today just 3 hours from now with all other classmates and freinds. OH mY GOD
i should satisfy my parents with it and they're totaly disagree. and i just am about to cry and i donno what to do to make them agree. they just dont want me to stay at my friends place and tthe frioends are calling me one after the other insisting my parents and if i dont let them now in 20mins we'll all fail and now my father's talking to the anut necessary talks and i must wait for them to finish. and i just am in hurry and they disconnect
hey agrreeeeed they agreeeeeeeed
i'm going to pack my bags
byebyeeeeeeeeeeeee