30 April, 2006

Dear dear friends,

All the worries of my past week ended. My dad was sick and now he's all fine. There used to be very high tension in the house while he was sick. Everybody was worried, (what might be the reason). But know everything's FINE. Mommy's happy as ever. Daddy too. And I again laugh at all the old sorrows.

I've started reading the rest of one of the books I've started long before. It's great and I recommend reading it to all civil and architecture students. The book is so easy to read, all are the points you've studied in your university lessons before and it would be just a reminder. Understanding Structures by Fuller Mooler. (DARKE RAFTARE SAZEHA)

I need recommendations: I told you I'm going to Tehran book fair on Tuesday. A bit late but still fine for my purposes. There is a long list of the books I must buy and a short list of the people I must meet and another list of the places I must go. I will write the list here in the next post and I hope you'll be kind enough with your great recommendations about the books I must buy and the places I must meet.

من رفتنی شدم به نمایشگاه کتاب تهران. اونقدر لیست بلند بالایی از کتاب هایی که می خوام بخرم نوشتم که میترسم بشینم پولشو تخمین بزنم. چند خایی هم هست که باید سر بزنم بهشون. یعنی کفره که برم تهران و اونجاهارو نرم.

28 April, 2006

من چون آدرس اشخاصی رو که برام کامنت میذارن نمی دونم جواب کامنت هاشونو به صورت کامنت برای همون پست می نویسم ،

نارادا یک روز به کریشنا گفت: سرورم، راز مایا را بر من بگشای.

چندی گذشت. نارادا، کریشنا را به بیابانی برد و با هم چند روزی راه رفتند. کریشنا گفت، نارادا تشنه ام. برو برایم آب بجوی.

نارادا به جستجوی آب رفت. به دهکده ای رسید. به در خانه ای کوفت. دختری بسیار زیبا در به رویش باز کرد. همین که نارادا چشمش به او افتاد همه چیز را از یاد برد. او را می نگریست. مست عشق او را به زنی خواست. با هم ازدواج کردند. زن برایش دو فرزند آورد. آنان دوازده سال با یکدیگر زندگی کردند. نارادا با زنش، فرزندانش، کشتزارها و گله هایش بود.

شبی رودخانه طغیان کرد. سراسر دهکده را فرا گرفت. خانه ها فرو ریختند. آدمیان و جانوران را آب رد. نارادا شنا می کرد و با سیل در نبرد بود و زن و بچه های خود را گرفته، در آب می برد. یکی از بچه ها لز چنگش به در رفت. همچنان که می کوشید نجاتش دهد، بچه ی دیگر را نیز از دست داد. زنش از زور سیلاب از آغوشش کنده شد.

نارادا بر ساحل افتاد و به تلخی می گریست. ناگاه از پشت سر صدای نرمی پرسید: "فرزندم، آب کو؟ تو رفتی برایم جامی آب بیاووری و من منتظر توام. اینک نیم ساعت است که رفته ای. نارادا با شگفتی پرسید:"نیم ساعت؟".

دوازده سال گذشته بود. دوازده سال شادی و رنج... چشم های مایا گذر کرده بود.

رسما خیلی پر رویید.
تقدس؟ تقدس؟ این را می گویید تقدس؟ آخر شما از کجا میدانید؟
شمایی که با چشم هاتان از تمام وجودم تنها ظاهرم را می کاوید، آخر چطور انتظار دارید باور کنم که می دانید؟
چرا اینقدر اداعاتان میشود؟
-"دور برش نپلک. آدم جالبی نیست. من میشناسمش.".
+"من دور و برش نپلکیدم!!!".
به همین 1 جواب قناعت کردم. بگذریم از اینکه تو دلم زیاد بهش حرف زدم.
+"اصلا تو از کجا میشناسیش؟"
-"می خوای بگم خونش کجاست؟ خونش فلان جاست."
+"خب که چی؟"
-"یعنی می خوام بگم اینقدر آمارم دقیقه!".
+"خوش به حال تو!!!!!!"
این بود نظرات شخصی 1 دختر گرگانی 21 ساله در مورد یکی از اساتید 35 ساله ی دانشگاه!

چرا آدم ها دلشون می خواد برداشت شخصی شون رو از دیگران به هم غالب کنن؟ خجالت نمی کشن؟ گور بابای این آدمای محترم با نضرات محتعرم ترشون. اصلا آدم نامحترم را عشق است.
10 بار هی تکرار کردم. غلط کرد به خاطر من ناراحت بود. بیشتر حرفمون طول میکشید 10 ها بار دیگه هم می گفتم.
من دوباره بین هق هق گریه گم شدم امروز. الکی که نبود. به غرورم بر خورده.
اگر پنی جان بود می گفت "اوا؟؟؟؟".
صدامو انداختم به سرم و همه رو بردم زیر سوال و گفتم کات. شاید پس فردا در بمونم به خاطر کات قاطعی که گفتم.
الکی که نیست. با جناب خدا هم قهرم. دیشب رفتم به جایی که به عقل جن هم نمی رسید. با غرور گفتم ببین خدا جان که نمی ترسم. اومدم منت کشی و نه از لو لو می ترسم نه از...
دستامو کردم تو بارونا و از ته دل خندیدم. هر چی عطر خاک بارون خورده بود کشیدم تو ریه هامو و با غرور فکر کردم الان شروع می کنم خدا رو اغفال کردن که باهم آشتی کنه.
ولی آخه منصفانه ست خدا؟ تو فکرمومی خونی. عصبانی میشی و ترس می ندازی تو دلم که برم و بی خیال مراسم آشتی کنون شم؟
باشه. بر نمی گردم. به این زودی ها بر نمی گردم.

من، چیکویی تیتا

دیگه نمی خوام دوستامو ببینم. دیروز جلوشون نقابم از چهرم افتاد و حالا دیگه نمی خوام دوستامو ببینم. اصلا من دیگه مونا نباشم خوبه؟ مونا این همه هست تو شهر، تو دنیا. منو می خواین چه کار؟ بذارین اسمم باشه چیکویی تیتا. همیشه این اسمو دوست داشتم. فامیلی اصلا نمی خوام. تاریخ و گذشته هم نمی خوام. منو به هیچی یاد نکنین. شما که چیکویی تیتا رو نمی شناختین. میشناختین؟
وقتی نقابم از چهرم افتاد دوستام شخصی رو دیدن غیر از منی که دیده بودن. ولی اون بازم خودم نبودم. 1 نقاب دیگه بود که داشت رو میشد. زندگی اونقدر نقاب رو چهرم کشیده که....
ولی اگر تاریخ رو ازم بگیرین باز من می مونم با خودم.
من 1 بار در گذشته دوست هامو طلاق دادم. انرژی زیادی برد. خیلی زیاد. حلا دیگه انرژی شو تو خودم نمی بینم. ولی لازمه. برای اینکه دوباره خودم بشم لازمه.
دیروز منی که چیزی نبودم جز خنده، جلوی دوستام به هق هق افتادم.
ضعیف شدم. خودم اینو حس میکنم. می خوام شروع کنم کمی ورزش و عیاشی. بذارید اتاقم و بهم بر گردونن. بذارین خدامو بهشتمو پس بدن، اون وقت شب های عیاشی راه می ندازم بالای درخت ممنوعه. همه ی کسایی رو که دوست دارم دعوت میکنم به صحنه ی خیال و با تک تکشون می رقصم. من چیکویی تیتا میشم، بی هویت و آزاد. همون طور که همیشه تو اتاقم بودم.

23 April, 2006


portrait
Originally uploaded by ladyinchains.
مادر جووووووووووون
یادش بخیر

my ex room mates


my sculpture lives
Originally uploaded by ladyinchains.
I miss my room. I miss my room mates:(